يوتی پارتی - پر 
پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٥

بالاخره اينجا هم بايد يه روزی تعطيل ميشد

حالا بخاطر وجود يه آدم مزاحم اين اتفاق زودتر افتاد

 

دوستان بهتره با بی زاگالی بسازن

نوشته شده توسط utparty در ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ
بی تو هرگز 
چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٥

کلی دلم گرفته بود، وقتی فکر میکنم، میبینم خدا داره خوب میچزونم، داره میچزونه تا دلم یه کم صاف بشه.

تنهایی برای سخت بود، تا اینکه تو تنهاییم پیداش کردم. تحویلم نمیگرفت. کلی حرف زدم، اونقدر پر چونگی کردم که خودم خسته شدم. ولی صدایی نمیشنیدم.

گریه ام گرفت، حالا که بعد از مدتها پیداش کرده بودم، هرچی بهش میگفتم، جوابی نمیداد. با گریه باهاش حرف میزدم. از خودم گفتم. بهش گفتم که من بدون اون چیزی ندارم. بهش گفتم که تنهایی خسته ام کرده. بهش اعتراف کردم که اشتباهات از من بوده و میدونم که اون داشت به من کمک میکرد. اما اون هیچی نمی گفت.

دور و برم تاریک بود. فقط بودنش رو احساس میکردم. به اون تنهایی، سکوت هم اضافه شد. دیگه داشتم احساس میکردم که رفته، فقط قسمش دادم، یادش آوردم که اینهایی که میگم چیزهایی هست که خودش به من یاد داده. آخه من بجز تکرار اونها کاری بلد نبودم.

تا اینکه آخر بهش با دلسردی گفتم: "باشه، تو هم ما رو ول کردی. باشه، به همین بی محلی هم راضیم. همینکه سیلی بهم نمیزنی لطف داری."

تا اینکه زد رو شونم، زد رو شونم و اشاره کرد به گوشهام. دیدم گوشهام پر شده از گناه. فهمیدم که همیشه جوابم رو میداده، من بودم که نمیشنیدم.

الان باز هم صداش رو نمیشنوم، اما میدونم هر بار که باهاش حرف میزنم جوابم رو میده.

 

شما هم گوشهاتون رو چک کنید، من که جواب گرفتم.

نوشته شده توسط utparty در ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ
  
دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥

امروز موفق شدم يکبار ديگر سه گانه ماتريکس را ببينم با ذهنی آزاد از مشغله های جاری که روزانه در آن درگير هستيم امّا در ادامه دوست دارم نتيجه ای را که گرفتم با دوستانم به اشتراک بگذارم تا شايد با بحث و تبادل نظر به اصل و ريشه و آنچه که در نهان اين فيلم هاليوود نهفته است پی ببريم. آنچه که غيرقابل کتمان است، آن است که نمی توان اين تصور را داشت که هاليوود اين سه گانه را با اين هزينه سنگين تنها برای ايجاد سرگرمی ساخته باشد. در جهانی که اقتصاد و سياست به شکلی بسيار پيوسته در هم تنيدهاند وهريک آنجا که لازم باشد حامی ديگری است اين امر محال ممکن مینمايد. پس هدف چه بوده است؟ آنچه که من از اين فيلم ديدم به طور بسيار خلاصه شده چنين بود: برنامه ماتريکس(غالب-ماتريس-آرايه-رحم و ...) حاضر شد تا در صورتی که نئو(منجی)، bug موجود در ماتريکس را حل کند زايون(شهر صهيون-شهری در جوار کوه صهيون واقع است) را نابود نکند و با زايون صلح کند. در واقع ماتريکس که موجوديت غالب جهان است، همچنان که امروزه مسيحيت چنين وضعيتی دارد و زايون و مردم شهر زايون را بنی‌اسرائيل و فرزندان يعقوب بدانيم -آنچنانکه در قسمتی از فيلم از نئو خواسته شد که فرزندش يعقوب را حفظ کند- پيامی که فيلم برای مسيحيان دارد آن است که بدانيد برای موفقيت می‌بايست با صهيونيسم که تنها حقيقت جهان است متحد شويد تا bug ها و ايردات و شرارت ها را از ميان برداريم امروزه برای همگان مشخص است که منظور غرب از شرارت چيست. اسلام که در اين فيلم Smith نشان دهنده آن بود در درون ماتريکس کم‌کم دارد همه جا را می‌گيرد و جمعيت مسيحيت که جمعيت غالب جهان است بر طبق آمارهای موجود در دهه آينده جای خود را به جمعيت مسلمين می‌دهد و  برای مقابله با آن می‌بايست از منجی زايون کمک گرفت -همانطور که در فيلم برنامه ماتريکس انجام داد- و اين دقيقاً همان ايدئولوژی مسيحيت صهيونيست است که اخيراً پيروان زيادی هم پيدا کرده است. ببخشيد که کمی طولانی شد .

به اميد ظهور منجی حقيقی مهدی موعود

خدايا ما را از منتظران حقيقی او قرار بده

نوشته شده توسط utparty در ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ
  
دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥

آورده اند که در حدود چندصد سال پيش، پدرپدرپدر بزرگ "اکبر+اژدر+طغرل" لوکوموتيو ران بوده است. بله، تعجب نکنيد: لوکوموتيوران.

عکس زير، وضعيت لوکوموتيو نامبرده پس از لايي کشيدن ميان يک قطار باری و يک قطار مسافربری را نشان می دهد.

در ضمن سيستم نظرخواهی بنابر دستور مدير وبلاگ غير فعال شده، تا به خواهرها و مادرها توهين نشود.

 

نوشته شده توسط utparty در ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ
وقتی يک زاگال 
دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥

وقتی یه زاگال عصبانی بشه، دیگه کسی جلو دارش نیست. فقط میخواد خین و خین ریزی راه بندازه. یا سعی میکنه با کمربند سیاه و کبود کنه.

وقتی یه زاگال احساساتی میشه، فقط به گُل فکر میکنه. دایم معشوقه رو پشت گُل احساس میکنه و سعی میکنه گُلها رو کنار بزنه تا صورتش رو ببینه، اما این گُلهای لعنتی مگه کنار میرن.

وقتی یه زاگال خوابش میاد، فقط به متکا و لاحاف فکر میکنه، شده به زور اسلحه، متکا و لاحاف جور میکنه و میخوابه. اما تا چراغها خاموش میشه، بقیه زاگالها شروع میکنن به خندیدن و نمیذارن بخوابه.

وقتی یه زاگال دستشویی اش میگیره، دیگه همه چیز رو زرد میبنه، چشمهاش باد میکنه و نفس میگیره، خدا نکنه یه زاگال دیگه بفهمه این چشه. اونقدر جک تعریف میکنه تا ...

وقتی یه زاگال امتحان داره، هیچکس نباید دور و برش پیدا بشه. میشینه، تمرکز میگیره، کتاب رو باز میکنه و شروع میکنه به درس خوندن. اما اگه فقط دماغش بخواره، تا مچ دستشو میکنه تو دماغش، تا خون نیاد ول نمیکنه. (این مربوط به زاگالهای قدیمی میشد، ما اینجوری نیستیم. باور کن راست میگم)

وقتی یه زاگال میره خواستگاری، در جواب اینکه "دخترم حق طلاق میخواد" میگه "بیشین بینیم بابا" چون میدونه این تنها چیزی هستش که برای مردها باقی مونده و با تمام وجود داد میزنه که "انرژی هسته ای حق مسلم ماست".

وقتی یه زاگال وبلاگ نویسی میکنه، نه تنها به خودش فکر میکنه، بلکه به دوستانش هم فکر میکنه، واسه همین سعی میکنه تلفیقی از لطافت، دین، شوخی رو کنار هم جمع کنه، اما یه نفهمی به اسم روشنفکر پیدا میشه که میشینه رو صندلی و  ... میزنه به وبلاگ. اما بنده خدا نمیدونه ما رو صندلی آدامس چسبونده بودیم. (اگه میسوزه یه کم روش آب بپاچ!)

 

داداش (شایدم آبجی)، چی خیال کردی، به هرکسی که نمیگن زاگال. ما اینیم

نوشته شده توسط utparty در ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ
  
شنبه ٥ فروردین ۱۳۸٥


 

سيدمهدي شجاعي
* اين داستان در سال 1356 نوشته شده است!

مرد از زن كه به شدت احساس زيبايي مي‌كرد، پرسيد:
ـ ببخشيد، شما «شارون استون» نيستين؟
زن با عشوه گفت: نه ... ولي.
و پيش از آن‌كه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فكر مي‌كردم. چون... زن حرفش را بريد، ولي همه مي‌گن خيلي شبيهشم. اينطور نيست؟

مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه مي‌‌كنن. به خاطر اين‌كه «شارون استون»، زن خوشگليه، ولي شما متأسفانه اصلا خوشگل نيستين. به همين دليل، من فكر كردم شما نبايد «شارون استون» باشين.
زن تازه فهميد كه رو دست خورده، با عصبانيت فرياد كشيد: بي‌شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداري؟
مرد آرام گفت: چرا. ولي اونها هيچ‌كدوم فكر نمي‌كنن كه شبيه «شارون استون» هستن.

زن همچنان معترض گفت: خب، كه چي؟
مرد گفت: چون شما فكر مي‌كردين كه شبيه «شارون استون» هستين، خواستم از اشتباه درتون بيارم.
زن دوباره عصبي شد: برو ننه‌تو از اشتباه درآر.

مرد همچنان با خونسردي توضيح داد: عرض كردم كه، والده من يه همچي تصوري راجع به خودش نداره، ولي چون شما يه همچي تصوري دارين...
زن فرياد كشيد: اصلا به تو چه كه من چه تصوري دارم.
و كيفش را براي هجوم به مرد بلند كرد.

مرد خود را عقب كشيد و خواست كه به راهش ادامه دهد.
اما زن، دست‌بردار نبود و سه، چهار نفري هم كه از سر كنجكاوي جمع شده بودند، ترجيح مي‌دادند دعوا ادامه پيدا كند.
يك نفر به مرد گفت: كجا؟ صبر كنين تا تكليف معلوم بشه.

ديگري گفت: از شما بعيده آقا! آدم به اين باشخصيتي! [و به كت و شلوار مرتب مرد اشاره كرد].
و سومي گفت: اين خانم جاي دختر شماست. قباحت داره ولله.
زن بر سر مرد كه از او فاصله مي‌گرفت، فرياد كشيد: هرچي از دهنت دربياد، مي‌گي و بعد هم مثل گاو سرتو مي‌اندازي پايين مي‌ري؟

يك نفر پرسيد: چي شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟
زن همچنان كه به دنبال مرد مي‌دويد و سه، چهار نفر ديگر را هم به دنبال خود مي‌كشيد، گفت: از مزاحمت هم بدتر. مرديكه كثافت.

*****

در كلانتري پيش از آن‌كه افسر نگهبان پرسشي بكند، زن گفت: جناب سروان! من از دست اين آقا شاكي‌ام. به من اهانت كرده.
افسر نگهبان سرش را به سمت مرد كه موهاي جوگندمي‌اش را مرتب مي‌كرد، چرخاند و گفت: درسته؟
مرد گفت: من فقط به ايشون گفتم كه شما شبيه «شارون استون» نيستين. اگه اين حرف اهانته، خب بله، اهانت كردم.

افسر نگهبان هاج‌وواج به زن نگاه مي‌كرد.
زن، روسري‌اش را عقب‌تر برد، آن‌قدر كه دو رشته منحني مو بتواند مثل پرانتز صورتش را در قاب بگيرد.
افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد.
زن گفت: اصلا به ايشون چه مربوطه كه من شبيه كي هستم؟
افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه كه ايشون شبيه كي هستن؟

مرد گفت: شما اكواين؟
افسر نگهبان گفت: اكو چيه؟
مرد گفت: منظورم آمپلي فايره كه صدا رو تكرار مي‌كنه.
افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده.

مرد گفت: آخه من دارم تو همين جامعه زندگي مي‌كنم. چطور مي‌تونم نسبت به مسائل اطراف خودم بي‌تفاوت باشم. يه پيرزني رو ديروز ديدم كه فكر مي‌كرد، سوفيا لورنه. آن‌قدر طول كشيد تا من حاليش كنم كه اينطور نيست. آخرش هم فكر كنم نشد. ديروز اتفاقا كلانتري سيزده بوديم. پيش سروان منوچهري. به خاطر همچين شكايت مشابهي.

افسر نگهبان كه همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودكاري از جيبش درآورد و برگه‌هاي بلند پيش رويش را مرتب كرد: پس اين مزاحمت براي خانم‌ها كار هر روز شماست.
مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبه‌رو بشم. گاهي وقت‌ها هم روزي دو بار.

البته فقط خانم‌ها نيستن. با خيلي از آقايون هم همين مشكل رو دارم. بعضي‌ها فكر مي‌كنن «مارلون براندو» هستن، بعضي‌ها فكر مي‌كنن «آرنولد» هستن. تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپيشه‌ها نيست...
زن آينه كوچكي از كيفش درآورد و با دستمال كاغذي، خرده ريمل‌هاي زير چشمش را پاك كرد و در حالي كه آينه را در كيفش مي‌گذاشت، گفت: يه مزاحم حرفه‌اي! خوب شد كه به دام افتادي.

افسر نگهبان گفت: البته با درايت نيروي انتظامي و تعقيب و مراقبت خستگي‌ناپذير بروبچه‌ها.
زن با تعجب گفت: بله؟!
افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون مي‌دونيم.
زن با عشوه گفت: وا؟ چايي نخورده فاميل شديم.

افسر نگهبان زهر متلك زن را نديده گرفت و فرياد زد: آشتياني! چايي بيار.
سربازي در را باز كرد و پاهايش را به هم كوفت: چشم جناب سروان و رفت.
مرد گفت: ببين جناب سروان! من مزاحم حرفه‌اي نيستم. فراري هم نبودم كه به دام افتاده باشم. هرجا كه تذكري داده‌ام، تاوانشم پرداخته‌ام، كلانتريش هم رفتم. به هيچ‌كس هم بدهكار نيستم.
افسر نگهبان به تلخي گفت: بقيه حرفها تو دادگاه.

و كاغذي پيش روي مرد گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنويس.
مرد سريع مشخصاتش رو نوشت و كاغذ رو برگرداند. افسر نگهبان كاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنويسين.
تا آشتياني در بزند و اجازه بگيرد، پايش را بكوبد و چاي‌ها را روي ميز بگذارد، زن هم مشخصاتش را نوشت و كاغذ را به افسر نگهبان داد.

افسر نگهبان پس از مروري كوتاه به زن گفت: اين شماره تلفن منزله؟
زن گفت: بله، خونه خودمه.
افسر نگهبان گفت: اگه ممكنه شماره موبايل رو هم بدين. شايد لازم بشه [ممكن است عده‌اي اشكال بگيرند كه در سال 1356 هنوز موبايل اختراع نشده بود. اشكال وارد است. اين بخش بعدا به داستان اضافه شده است].
زن خواست كاغذ را پس بگيرد كه افسر نگهبان، كاغذ كوچكي را به او داد و گفت: روي همين هم بنويسين كفايت مي‌كنه.

مرد گفت: منم لازمه شماره موبايل بدم؟
افسر نگهبان مكثي كرد و گفت: خب بدين، اشكال نداره.
مرد گفت: آخه من موبايل ندارم.

افسر نگهبان دندانهايش را به هم ساييد: پس چرا مي‌پرسي؟
مرد گفت: مي‌خواستم ببينم اشكالي نداره من موبايل ندارم؟ آخه از قوانين بي‌اطلاعم، اينه كه...
افسر نگهبان گفت: نه، اشكالي نداره.
و به زن گفت: علت شكايت رو چي بنويسم؟

و به جاي زن، مرد جواب داد: بنويسين من به ايشون تهمت زده‌ام كه شبيه «شارون استون» نيستين.
و به زن گفت: اگه اهانت ديگه‌اي به شما كرده‌ام، بگين.
زن گفت: خب اين خودش يه جور مزاحمته ديگه.

مرد گفت: ولي شما به من گفتين: بي‌شرف، كثافت، گاو و حرف‌هاي ديگه كه حالا بعد من در شكايتم مطرح مي‌كنم.
زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصباني بودم.
و به افسر نگهبان گفت: حالا بايد چه كار كرد؟
افسر نگهبان گفت: پرونده كه تكميل شد، مي‌فرستمتون دادگاه. اونجا قاضي حكم مي‌ده.

مرد پرسيد: در مورد اين‌كه ايشون به «شارون استون» شباهت داره يا نداره قضاوت مي‌كنن؟
و با خود ادامه داد: كار قاضي هم واقعا دشواره‌ ها. اگه بخواد از نزديك بررسي كنه.
افسر نگهبان گفت: نخير، در مورد اهانت و ايجاد مزاحمت شما قضاوت مي‌كنن.
و به ساعتش نگاه كرد و گفت: ضمنا حالا ديگه وقت اداري تموم شده. شما امشب اينجا مي‌مونين تا فردا صبح راهي دادگاه بشين.

مرد به زن گفت: من حالا كه بيشتر دقت مي‌كنم، مي‌بينم در قضاوتم اشتباه كرده‌ام. شما خيلي هم بي‌شباهت به «شارون استون» نيستين.
زن گفت: واقعا مي‌گين؟!

مرد گفت: واقعا. اگه اين شباهت وجود نداشت، چرا من از ميون اين همه هنرپيشه، اسم «شارون استون» رو آوردم؟!
زن گفت: خيلي‌ها بهم مي‌گن. آرزو دارم يه بار با «شارون استون» روبه‌رو بشم، ببينم خودش چي ميگه.
مرد گفت: اون هم حتما به اين شباهت اعتراف مي‌كنه.

زن به افسر نگهبان گفت: من مي‌خوام شكايتمو پس بگيرم. واقعا حوصله دادگاه و دردسر و اين حرفا رو ندارم. اين كاغذارو هم پاره كنين بريزين دور.

افسر نگهبان گفت: نمي‌شه. قانون وظيفه خودشو انجام مي‌ده.
زن با تعجب پرسيد: وقتي من از شكايتم صرف‌نظر كنم...؟
افسر نگهبان گفت: باشه. تكليف قانون چي مي‌شه؟!
مرد گفت: قانون كه شماره موبايل ايشون رو داره.

افسر نگهبان نشنيده گرفت و به زن گفت: مشكله. ولي خودم يه جوري حلش مي‌كنم.
مرد از جا بلند شد كه برود. قبل از رفتن، رو كرد به افسر نگهبان و گفت: يه سؤاليه كه از اول كه آمديم اينجا تو ذهنم موج مي‌زنه، مي‌شه بپرسم؟
افسرن نگهبان در حالي كه كاغذها را پاره مي‌‌كرد، گفت: بپرس.
مرد گفت: مي‌خواستم بپرسم شما شبيه «شرلوك هلمز» نيستين؟

 

منبع: بازتاب

نوشته شده توسط utparty در ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ
  
یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٤
نوشته شده توسط utparty در ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ
یه نگاه بدبینانه به عید 
چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٤

·   بابا جون چه تبریکی ، چه عیدی ، بابا ولش کن  . اصلا تو خونه ما به عید به چشم یه تعطیلات زیادی نگاه می کنند  ... شرط می بندم که بابام تو دلش داره اجداد اون کسانی که بساط عید رو ، راه انداختن مورد نوازش قرار میده ... حتما می گن تو سرشون بخوره حالا آجیل و لباس رومی پیچونم ، پونزده روز این توله هامو چجوری مشغول کنم ...آخه یکی نیست بگه این همه تعطیلی به چه درد دانش آموزا می خوره ...ننه بابای گور به گوریشون پولدار باشند که میرن سفرو از حالوهوای مدرسه میان بیرون و اگر ... باشن باید تو خونه جون بدن تا نوروز تموم بشه و دوباره به تنها مرکز تفریح سالمشون که همون مدرسه فلان  باشه برگردن ... بعد نامه میدن که آقا چرا توله هات دارن تو مدرسه قرتک میندازن منم میگم نکه خونه ما خیلی تر تمیزه قرتک بازیهاشونو میارن طویله ... ببخشیدمیارن مدرسه ...

صحبتای بالا با یه مقدارسانسور و چند بار مرورشده ، صحبتای خودمونی یکی از دوستای قدیمی بود که اتفاقی تو اتوبوس دیدمش ، البته چند تا فحش فانوس به بعضی هم می داد که چون مطمئن بودم از سر فشاره ، کامل سانسور کردم.

نوشته شده توسط utparty در ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ
ياد باد 
سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٤

اين شعر رو برای دوستانی مينويسم که جديدا به جمع متاهلين پيوسته اند و ديگه مجرد ها رو آدم حساب نميکنند و خلاصه خيلی بی مرامی دارن طی ميکنن. باشه... ما هم بالاخره يه خدايی داريم که باهاش حرف بزنيم...

روز    وصل   دوستداران    ياد   باد          ياد  باد  آن  روزگاران٬‌  ياد  باد

کامم از تلخی غم چون زهر گشت          بانگ نوش  شاد خواران ياد باد

گرچه     ياران     فارغند  از ياد من          از من  ايشان را هزاران ياد باد

مبتلا    گشتم   در   اين  بند  و بلا          کوشش آن حق گزاران ياد باد

گرچه صد رودست در چشمم مدام          زنده  رود  باغ  کاران  ياد   باد

راز  حافظ  بعد  از  اين  ناگفته  ماند          ای   دريغا  راز  داران  ياد  باد

و ديگه اينکه٬ بعضيا يادشون رفته که سه سال پيش٬ همين روزا٬ همين شبا چه خبر بوده؟ دنيا همينه٬ اگه منم يادم نره که هيچی ديگه... باشه سعی ميکنم يادم بره...

 

نوشته شده توسط utparty در ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ
تخت جمشيد 
دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٤

مرد راهنما، در حال توضيح دادن شکل های روی ديوارهای تخت جمشيد بود.

من ايستاده بودم و گوش می کردم. در ميان جمع ما از کشورهای مختلفی بودند، يکی در آمريکا استاد بود، ديگری از موسسه ی تحقيقاتی در آلمان آمده بود، يک سری در هلند محقق بودند ... خلاصه همه تيپی بودند.

راهنما برای هر کدام از شکل ها توضيحی داشت. شکل حکاکی شده مربوط به اقوام مختلف بود که از مناطق مختلف دنيا برای اهدا کردن هديه به پادشاه ايران آمده بودند. راهنما به انگليسی گفت: اين ها از ايتاليا برای دادن هديه آمده اند.

استادی که از سيسيل آمده بود خنديد، خنديدنی. شايد به اين می خنديد که چطور يک سری از ايتاليا به ايران آمده اند و اينچنين درحالت تعظيم کرده به ايرانی ها هديه می دهند!!

 

بدجوری سرافکنده شدم. به پدران و نياکانمان فکر می کردم در دو سه هزار سال پيش دارای آنچنان تمدن عظيمی بوده اند که از همه جای دنيا برای ادای احترام به ايران می آمدند. به وضعيت خودم و جامعه ام در حال حاضر می انديشيدم، که برای گرفتن ويزا و فرار کردن از ايران در سفارت خانه های آنان التماس ها می کنيم که بلکه ويزايمان دهند و برويم...

 

سر به زير، شرمنده و ناراحت از اين وضع، دور شدم...

آيا می شود روزی برسد که ايرانی به اقتدار و عظمت سالهای دور برسد؟!...

 

نوشته شده توسط utparty در ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ