|
وقتی یه زاگال عصبانی بشه، دیگه کسی جلو دارش نیست. فقط میخواد خین و خین ریزی راه بندازه. یا سعی میکنه با کمربند سیاه و کبود کنه.
وقتی یه زاگال احساساتی میشه، فقط به گُل فکر میکنه. دایم معشوقه رو پشت گُل احساس میکنه و سعی میکنه گُلها رو کنار بزنه تا صورتش رو ببینه، اما این گُلهای لعنتی مگه کنار میرن.
وقتی یه زاگال خوابش میاد، فقط به متکا و لاحاف فکر میکنه، شده به زور اسلحه، متکا و لاحاف جور میکنه و میخوابه. اما تا چراغها خاموش میشه، بقیه زاگالها شروع میکنن به خندیدن و نمیذارن بخوابه.
وقتی یه زاگال دستشویی اش میگیره، دیگه همه چیز رو زرد میبنه، چشمهاش باد میکنه و نفس میگیره، خدا نکنه یه زاگال دیگه بفهمه این چشه. اونقدر جک تعریف میکنه تا ...
وقتی یه زاگال امتحان داره، هیچکس نباید دور و برش پیدا بشه. میشینه، تمرکز میگیره، کتاب رو باز میکنه و شروع میکنه به درس خوندن. اما اگه فقط دماغش بخواره، تا مچ دستشو میکنه تو دماغش، تا خون نیاد ول نمیکنه. (این مربوط به زاگالهای قدیمی میشد، ما اینجوری نیستیم. باور کن راست میگم)
وقتی یه زاگال میره خواستگاری، در جواب اینکه "دخترم حق طلاق میخواد" میگه "بیشین بینیم بابا" چون میدونه این تنها چیزی هستش که برای مردها باقی مونده و با تمام وجود داد میزنه که "انرژی هسته ای حق مسلم ماست".
وقتی یه زاگال وبلاگ نویسی میکنه، نه تنها به خودش فکر میکنه، بلکه به دوستانش هم فکر میکنه، واسه همین سعی میکنه تلفیقی از لطافت، دین، شوخی رو کنار هم جمع کنه، اما یه نفهمی به اسم روشنفکر پیدا میشه که میشینه رو صندلی و ... میزنه به وبلاگ. اما بنده خدا نمیدونه ما رو صندلی آدامس چسبونده بودیم. (اگه میسوزه یه کم روش آب بپاچ!)
داداش (شایدم آبجی)، چی خیال کردی، به هرکسی که نمیگن زاگال. ما اینیم
|